در اين سراي بي كسي كسي به در نميزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دريغ كه از شبي چنين سپيده سر نميزند
گذر گهي است پرستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر بيافكنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر كسي تبر نميزند
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 1:9 توسط mohammad
|