عا شقانه

به کجا روم خدایا چه کنم که دل غمین است
ره چاره از که جویم همه عاشقان چنین است

چه کنم که دل ندارد ز غم هر دمی رهایی
نه شبی نه روز دارد بصرم بسی نمین است
سبب غمم چه با شد بجز از غم جدا ئی
غم دوری اش کشم تا سحری به سرزمین است

مه و آفتاب من کو که شده چنین معما
زده پرده بر جمالش که شه دو عالمین است
سخن از که گوید این دل بجز از فراق دلبر
که دل از فراق یارش شده زاروبی سمین است

برسان تو ای حبیبم به دمی طبیب دل را
که کنم زیارتش چون به ره این دلم کمین است
زنم
آندمی ببوسم ز لب و جبین پاک به رهش شوم فدا چون ره عاشقی همین است


+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ ساعت 2:3 توسط mohammad
|