تو به من خنــديدي
تو به من خنــديدي
و نمي دانـــــستي
من با چه دلــهره از باغـــچه ي همسايه
سيــب را دزديدم
باغبان از پي من تيــز دويد
سيب را دست تــو ديد
غضب آلـــود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتــــاد به خاك
و تو رفتـــي و هنوز
سال هاست كه در گوش مــن آرام
آرام
خش خش گـــام تو تكرار كنان
مي دهـــد آزارم
و من انديشه كنـــان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشــــت؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ ساعت 2:5 توسط mohammad
|